تبليغاتX
آفرینش

آفرینش

وبلاگی درباره هنر و مطالعات فرهنگی

مرگ ایرانی در فقر فلسفه

این مطلب در روزنامه ی شرق به چاپ رسیده است.

ما در زمانه ای پر از جنب و جوش حرکت می کنیم. زمانه ای مملو از تبادل اطلاعات، فرهنگ و اندیشه. در این وضعیت خواندن و یافتن درکی از پیرامون، یک امر لازم به نظر می رسد. امری که گم کردن آن معادل فرو رفتن مداوم در نداستن ضربه های است که به ما وارد می شوند و نمی توانیم تحلیل کنیم که آنها از کجا نشئت یافته و یا حداقل علتهای بوجود آمدن آن چه چیزهایی نیز می توانست باشد.

 نبود مطالعه در میان زندگی روزمره یک شهروند ایرانی فقری از درک نسبت به زندگی و جهان پیرامون را بوجود آورده است که در نتیجه هزینه های زیادی را در روابط روزمره برای انسانهای ایرانی به همراه می آورد. خواندن کتابی چون رمان، خود شکلی از تجربه ی زندگی است که با خوانش آن سطح درک را نسبت به امکانهای دیگر زندگیهای بالا برده ایم. حضور اساسی ما در ترافیکها شتابی را شکل داده است که قدرت تامل را از شهروند ربوده و نوعی از قضاوت و داوری شتاب زده را به جای آن قرار داده است. این شکل از بودن در روابط زندگی چیزی جز ایجاد شدن فقری فلسفی نسبت به وجودمان در زندگی به بار نیاورده است و نتیجه اش شیوع بیماریهای روانی و پرخاشگریهایی است که امروزه جزعی جدا ناپذیر از هستی یک شهروند را تشکیل می دهد.

شیوع استفاده از حضور روانشناسان در برنامه هایی که از رسانه ها پخش می شود خود شاهدی بر کنترل و در پی یافتن راه حلی برای مشکلات در روابط زندگی اجتماعی می باشد. در حالیکه همه چیز به روان شناسی ختم نمی شود و این یکی از نقاط کوری است که مدام بر آن تاکید می شود. استفاده مفرط از روانشناسی برای حل مسئله ای از این دست به نتیجه ای ختم می شود که ما از امور تحلیل درستی را بدست نمی دهیم و دچار کاهش در علت یابی ها می شویم. به بیانی شهروند ایرانی از کمترین سطح مهارت در تحلیل امور و دریافت مشکلاتی است که برای پیش می آید. این شرایط تمام بار بر دوش روان شناسی می اندازد و آن  تنها قسمت محدودی از مسئله را می تواند برای ما مشخص و نه تمامی حوزه ی موضوع را.

از این جهت نبود برنامه های آموزشی مناسب در آموزش فلسفه، دانش اجتماعی و تشویق به خوانش ادبیات از مهمترین معضلاتی است که فرهنگ امروزین ما را به پایین ترین سطح خود از لحاظ بر قراری در روابط، درک متقابل و تحلیل مسائل آورده است. ما در برنامه های رسانه ای خود چیزی به مفهوم فلسفه به زبان ساده برای خانواده ها و یا معرفی کتابها و یا رمانهای مناسب برای خوانش خواننده نیز نداریم؛ این مسئله به فقر فلسفه در جامعه موجب می شود و ما را در بدترین شرایط از نظر برخورد با مسائل قرار می دهد. این نقشی است که می بایست در ایجاد کردن آن حساسیت به خرج داده شود و برای حل مسائل زندگی روزمره بار را بیش از اندازه و هر جایی بر دوش روان شناسی قرار ندهیم.

فلسفه رویکرد به تحلیل هستی دارد و اندیشه ی تحلیلی را بالا می برد همچنان که دانش حضور در جامعه تصوری از جامعه شناسی ایجاد می کند که به مفهوم بر قراری روابط، ترمیم آنها و فن سخن گویی در حل مشکلات بر می گردد. یکی از معضلات امروزین یک شهروند ایرانی نداشتن مهارت در گفتگو و داشتن صبر برای پرهیز از پیش داوری می باشد و در  نتیجه شکلی از شتاب زدگی و پیش داوری را به وجود آورده که نتیجه اش چیزی بین خوبها و بدها منجر شده است؛ افرادی در این میان خیلی خوب هستند و یا افرادی خیلی بد. این دسته بندی به این شکل نمی تواند فرد را در حل مشکلاتش به سمت یک روابط مسالمت آمیز راهنمایی کند و تنش را برای او دو چندان خواهد کرد. این فرضیه ای است که می تواند مورد آزمایش قرار بگیرد اما همین  تاثیرات حاصل از نبود آن ما را به این سمت منجر می کند که احساس شخصیت اجتماعی خود را خدشه دار شده دریافت کنیم و نتوانیم به تحلیل مناسب امور دست بزنیم، در نتیجه تنها باری از سرخوردگی ما را در برگرفته و انتظار خواهد کشید. این سرخوردگی حاصل قرار گرفتن در امور سربسته و از دست رفتن قدرت تحلیل می باشد در برابر حرکت به سمت بوجود آوردن نظم نوین در روابط بین امورد می باشد. زندگی ایرانی قدرت بدست آوردن نظم نوین را دارا نیست و مدام در یک آشفتگی به سر می برد. مرحله ای از آشفتگی که برای او تبدیل به امر مطلق شده است.  

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 20:25  توسط حامد کیا  | 

اصل لذت و چالش های آن:

مارکوزه مردی که مارکس درباره ی او چیزهایی گفته بود!

مارکوزه در کتاب اروس و تمدن و به خصوص در فصل پنجم آن به فروید و نظریات او توجه ویژه ای را مبذول می دارد. اما چه چیز در فروید وجود دارد که مارکوزه را اینچنین به سوی خود فرا می خواند؟ برای جواب این سئوال می بایست به سراغ جایی رفت که مارکوزه آنرا درد تمدن و دوران زندگی معاصر می داند. آن چیزی نیست جز اصل "حکومت عقل". حکومت عقل سوژه های انسانی خود مختاری را می سازد که قوانین را در خود درونی کرده اند و دستور عمل تمدن به منظور به تسخیر آوردن و رام کردن غریزه را به طور خودکار تحت آموزشی که در جریان متمدن شدن می بینند انجام می دهند. از این باور تمدن برای مارکوزه یعنی سرکوب غریزه توسط "سلطه ی عقل".

در این میان یکی از کسانی که به واکاوی این مسئله مدتها قبل از مارکوزه پرداخته بود کسی جز فروید نبود. فروید کسی است که در تفکراتش به غریزه ی بشر و اصل لذتهای او می پردازد که چگونه در جریان متدن شدن این اصول به مرور از کودکی در ناخودآگاه بشر قرار می گیرند و چیزی شبیه به فراخود(نوعی از وجدان جمعی) بر فرد محیط می شود. این محیط شدن محیط خارجی که حاوی سلطه عقلانیت است در انسان از کودکی چیزی را می سازد به اسم "خود". این خود آن چیزی است که غریزه را سرکوب کرده و خود فرد را بر خود مراقب و ناظم می سازد.  اما این مسئله تمامی نقد فروید نیست بلکه او به چیز دیگری هم اشاره داشته است که از نظر مارکوزه بسیار با اهمیت می باشد و آنهم یک اصل تقابلی است که فروید آنرا در جریان متمدن شدن در جامعه می یابد و آن چیزی نیست جز تقابل اصل "لذت" با "اصل واقعیت"؛ اصل واقعیت ساخته ی عقل است اصلی که نیروی غریزه را مهار کرده و برای تولید و بقای نسل مورد بهره کشی قرار داده است. اصل لذت آن چیزی می باشد که انسان در غریزه ی خود صاحب آن بوده است؛ "حسی از رهایی در بطن لذت". این حس رهایی از طریق مطرح کردن اصل  لذت در برابر اصل واقعیت است که رمز رویکرد مارکوزه به فروید برای پی ریختن برنامه ای برای رهایی است. به چالش کشیدن اصل واقعیت توسط پرداختن به لذت. این سناریویی است که به نوعی ما را به رویکرد رومانتیک گرایی می کشاند: "جهانی مللو از نیروهای مختلف". چیزی که مدتها پیش نیچه به آن پرداخت بود و شبیه به آنرا از زبان فوکو می شنویم که به ساختن هنرمندانه ی زندگی تاکید دارد.

اما آیا این اصل لذت چه چیز را برای ما در بر خواهد داشت؟ آیا اصل لذت در حین تکرار و تقلید به اصلی مسلط تبدیل نخواهد شد؟ و آیا خشونت حاصل از زندگی لذت مند و هنرمندانه به زبان فوکویی آن ما را به یک کمونیست دیگر نمی کشد؟ کمونیست به این مفهوم که مارکس می گفت: امروز صبح ماهی بگیرم و بعد از ظهر نقد بنویسم! لذت اگر در همه سطوح جاری شود ما را وارد دنیایی می کند که همه چیز در جمع تقسیم شده است و اصل مسلطی نداریم تا بتوان به آن رویکرد داشت چون اصل مسلط قبل از هر چیز در اصل لذت حل شده است. چیز به مانند شهر شیشه ای پل استر: تا سر بر می گردانی خیابان پشت سرت محو شده است. یا همان جمله ی معروف مارکس: "هر آنچه سخت است دود می شود و به هوا می رود"! اصل لذت برای مارکوزه اصل سخت واقعیت را دود می کند و به هوا می برد، و اینجاست که می بایست سخت تر از لذت خواندن کتاب اروس و تمدن، مارکوزه را به نقد کشید.

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 17:42  توسط حامد کیا  | 

چرخه ای از پرخاشگری و سلطه:

مارکوزه ای در پی اصل لذت

هربرت مارکوزه در بخش سوم و چهارم کتاب اروس و تمدن خود به مواردی اشاره می کند که از برداشتهای مستقیمش نسبت به فروید شروع می شود و تا بسط اصل رهایی ادامه پیدا می کند. رهاییکه تنها می توان حاصل خود مکتب فکری مارکوزه باشد.

بخش سوم کتاب در مورد "اصل عملکرد" و بخش چهارم به تقابل بین "اروس و مرگ" می پردازد. چیزی که در مورد اصل عملکرد بیان می شود این است که در انسان چیزی وجود دارد به اسم "اصل لذت اصل لذتی که به نوعی به از هم گسیختگی قانون و نظم در جامعه ی متمدن منجر می شود. از اینرو آن می بایست تبدیل به اصل کارکرد و یا عملکرد شود؛ مبنی بر اینکه انسان برای دانش لذت می بایست کار کند و این خواست جامعه ی صنعتی است که غرایز را از طریق آموزش درونی و بر انسانها تحمیل می کند. از این باور انسان همیشه با سرکوب همراه است و اصل لذت خود را به صورت پرخاشگری به ظهور می رساند.

ظهور پرخاشگری در برابر سلطه ی نظم و قانون مند تمدن قرار می گیرد که دارای کارکرد سرکوب گری می باشد. تقابل پرخاشگری و سلطه آن چیزی است که به دیالکتیک یا رویارویی موجود در بطن تمدن اشاره دارد. این جایی است که او در فصل چهارم کتاب خود بسیار به آن می پردازد. برای مارکوزه جامعه ی متدن همان جامعه ی عقلانی است که به سمت کار و استفاده ی ابزاری پیش می رود. اما چیزی که در این مابین بسیار مهم به نظر می رسد این است که از نظر او برای رسیدن به آزادی می بایست با سلطه دست به گریبان شد. این چرخش بین پرخاشگری(اصل لذت) به سمت سلطه( اصل عملکرد) چرخشی است که مدام در طول تاریخ از پی هم دنبال شده است.

هر رهایی پس از مدتی سازکار اخلاق سازی و قانونی خود را گسترش می دهد و مسیر را به سمت تعادل پیش می برد و این مسیر ادامه می یابد تا از دوباره شاهد بروز پرخاشگری های نوینی باشیم. این چرخه ی تسلسل چیزی است که در بطن جامعه ی مدرن وجود دارد و از سرکوب انسانهایی ناشی می شود که به درونی کردن قوانین توسط خود عادت کرده اند و آنرا طوری به کار می برند که نتیجه آن متمدن شدن را در پی می آورد. تمدنی که پرخاشگری را در مقابل ایجاد کرده است و این چرخه از تعادل و نظم به سمت هیجان و از هیجان به سمت نظم در جریان و تکاپو می باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 4:13  توسط حامد کیا  | 

مارکوزه- فروید: پیری که سخت جوان می شود:

نوعی از رهایی بخشی یا درجه ای از رهایی بخشی؟

در متن پیشین باور به این بود که کتاب اروس و تمدن، متنی سال خورده است که نمی توان گویشهایش را به روز خواند. این مسئله مبنی بر این است که مارکوزه- فروید را نمی توان به عنوان یک " نوع " رهایی بخش برای تحلیل مسائل امروز در نظر داشت بلکه آن تنها "درجه ای" از نقد را در بر می گیرد. منظور این است که این کتاب در رویکردش یک ساختار تک بعدی را به عرصه می گذارد که ما را به خطر حتمی تقلیل تحلیل مسائل و بررسی نیروهای امروزین وادار می سازد. متن مارکوزه- فروید متنی هیجان زده می باشد. منظور از هیجان زدگی میل به تقلیل "علت ها" به "علت" بوده و این مسئله از آنجا می آید که پدیده ی "تجربه" انسانها در زندگی روزمره را به هستی شناسی خود وارد نمی کنند و این چیزی است که نقد حجیم آنرا می توان نزد نوشته های مفصل آلفرد نورث وایتهد پیدا کرد.

مارکوزه در بخش دومین کتاب خود به وجود غریزه ی مرگ و درونی میل به تخریب در انسان طی متمدن شدن را بیان می دارد. او وجود "انحراف" را به مثابه ی "لذت" امری می داند که می تواند قدرت سرکوب گر تمدن را به چالش بکشد. امر میل جنسی در طی متمدن شدن بشریت از لذت به یک ماشین کارکردگرا برای تولید مثل مورد استفاده قرار می گیرد و این لذت به عنوان یک انحراف که می بایست سرکوبش کرد در ناخودآگاه فرد دفن شده است. این جریان در حالی است که میل سرکوب گری و غریزه ی مرگ از جمع بر فرد و درونیات او نفوذ کرده و پرخاشگری را بار می آورد. اینجا جنگی است بین امر لذت و امر واقعیت، واقعیتی که سرکوب گر و کنترل کننده می باشد.

شاید آشنا ترین کسی که از مارکوزه به آسانی دور شد کسی جز میشل دوسرتو نباشد. فردی که در زندگی روزمره ی انسانها خلاقیت و شیوه ی مبارزه ای را پیدا کرد که حاصل مصرف همان صنعت پرخاشگر و نابودگری است که مارکوزه- فروید در مورد آن سخن رانده اند. اصل "واقعیت/ اصل لذت" تنها یک تصویر معجوجی است که دوسرتو با تحقیق و تحلیل در بین زندگی روزمره ی انسانها مشخص می کند که یکی از بزرگترین ابزار و مشخصه های تمدن چون "مصرف" چگونه در دست انسانهایی که مارکوزه مدام بر طبل درونی شدن غریزه ی ویرانگری در آنها می کوبد تبدیل به خلاقیت و " مصرف خلاق" می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 15:19  توسط حامد کیا  | 

تحلیل رفتن عقلانیت در زندگی روزمره:

هیجانی که تخریبان خواهد کرد! احتمالا!

این روزها خبر از ترحیم عظیم و جهانی ایران است، مرحله ای که دادن نفت و گرفتن مواد دارویی و غذایی است، صحبت از رفتن سفیرها از ایران، محکومیت جهانی نقض حقوق بشر، خبر اشغال سفارتی، خبر کمبود منابع مالی برای ادامه ی یارانه ها، خبر از جنگ و انفجاری که شهری را لرزاند، خبر منزوی شدن در شدیدترین حد، خبر سقوط تولید نفت به علت نبود سرمایه گذاریها و خبر من، خبر تو که کجا خواهیم بود!

می توان گفت که عقلانیت انجام امور در رفتارهای زندگی روزمره در حال از دست رفتن است و تا حدی نیز مورد تخریب قرار گرفته اند. رفتارها و واکنشها در بالا رفتن دلار، یورو و سکه نمونه ای بارز از از هیجانی است که زندگی روزمره را در نوردیده است! عقلانیت در زندگی روزمره با بوروکراسی قوی و نظام اداری نظام مند در پیوند می باشد. پیش فرضی در جریان است که ما در حال از دست دادن نظم ضعیف اداری خود هستیم و نمونه هایی از قبیل حرکت بانک مرکزی برای مهار وضع موجود و نتیجه معکوس آن، نبود کارامدی در اداره ی نفت برای سرمایه گذاری و کاهش زیاد تولید در کنار کمبود شدید بودجود برای پرداخت یارانه ها خود دلایل کافی هستند تا لرزه های آن نظام لاغر و بی مایه ی اداری و خدمات اداری- شهری را به هم بریزد و نتیجه آن افسار گسیختگی، مرگ عقلانیت، از رفتن ته مایه های آرامش و امید باقی مانده برای داشتن رفتاری عقلانی- هدفمند در طی زندگی روزمره خواهد بود.

در این میان پیش بینی بر این است که نظم امور در حال پیش روی به سمت قدرت قهریه ی شدید برای نگاه داشتن بندهای نخ نمای شده ی روابط در سطح اجتماع می باشند. هشداری که می بایست جدی گرفت که امور زندگی روزمره در حال تحلیل رفتن به سمت دیوانگی رفتاری در رابطه ها، تخریب و انفجار قرار گرفته است.

دوستان، انفجار را....................... .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 16:8  توسط حامد کیا  | 

پدر بزرگ پیری چون هربرت مارکوزه:

چرا کتاب "اروس و تمدن" را می بایست فوت کرد و خواند!

هربرت مارکوزه در کتاب اروس و تمدن(بخش اول) به دنبال توصیفی از فروید است تا بتواند در زیر سرکوبهای تمدن به عنوان یک ماشین تربیت کننده ی انسان چیزی را پیدا کند که انسان آزادانه آنرا داشته است ولی به مرور تاریخ از او دور شده و شکلش تغییر کرده است. از نظر مارکوزه با توجهش به فروید این امر سرکوب شده "اصل لذت" می باشد که در برابر "اصل واقعیت" در طول دوره ی تمدن سازی مورد سرکوب واقع قرار گرفته و در ناخودآگاه انسانهای مدرن جای نهفته است. اما مسئله ی مهم در نظر مارکوزه این می باشد که اصل لذت به شکلهای مختل از ناخودآگاه بروز و حتی اصل واقعیت را مورد تحول قرار می دهد.

با توجه به این توضیح کوتاه یک مسئله ی انسان شناسی بسیار مهم در اینجا نهفته است که فروید را به عنوان یک روانشناس و مارکوزه به عنوان یک منتقد و فیلسوف هردو به زبان لاتور از آن میان بر زده اند تا نتیجه را بر اساس تحمل دانش خود استخراج کنند و آن مسئله در دستان اندرو لوری گورهان(André Leroi-Gourhan) انسان شناس نهفته است. لوری گورهان انسان را از زمانی که دستانش از زمین جدا شده به سمت ساختن و ایجاد ابزار برای گذران زندگی معرفی می کند. روحی که در ابزار دمیده می شود تا برای انسان به کار آیند و مراحل زندگی خود را بر اساس آن طی کند. این فرایند آغازین تمدن و آموختن جهان در کنار ایجاد ابزارهایی است که او را در این فرایند همراهی نمایند. از اینرو فرانید جمع شدن با ابزار سازی و به دنبال آن آموزش همراه بوده است و این روایتی از سیر تمدن می باشد.

از این باور آموزش پایه ی تمدن است و این با جهت پیشرفت ابزارها و پیچیده تر شدن فرایند تشکیل جمعهای انسانی همراه بوده است. در این باور امر سرکوب شده ی لذت که مارکوزه و فروید از آن صحبت می کنند به هیچ وجه ما را به نیروهای دنیای معاصر و این که با تکامل ابزارها حال چه خلاقیت را می توان به دست داد! را مدفون می کنند. نظریات فروید که منتج به کتاب اروس و تمدن می شود برای برگشت به اصل لذت برای مقابله با اصل واقعیت در حقیقت یک نافهمی از زندگی روزمره و مکانیسم پیچیده ی انسان شناسی است که روش شناسی کهنی چون مارکوزه می تواند از آن یاد کرده و میان بر بزند.  

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 16:5  توسط حامد کیا  | 

فرامن فروید:

موجودی که آنرا فروید درک کرد، آیا؟

فروید در بخش آخرین کتاب تمدن و ملالتهای آن توجه خاصی را به وجود درونی شدن آداب در درون انسانها مبزور می دارد. تمدن با داشتن قواعد رفتاری سعی در درونی کردن آنها توسط انسانها را دارد به طوریکه تخطی از آنها باعث می شود تا فرد گنهکار شناخته شود و مورد سرزنش و مجازات قرار بگیرد. این مورد تا به امروز با عناوینی چون: روح جمعی، طبقه مسلط، ساختار مسلط، ایدئولوژی، هژمونی و گفتمان مسلط مورد توجه فلسفه و جامعه شناسی بوده است. امری فرا انسانی که به دنبال درونی کردن ویژگیهای خاص خود می باشد تا بتواند از یک امر محلی به امر جمعی و کلی دست پیدا کند.

اما مسئله ی مناقشه برانگیز بر تمامی این متفکران و از جمله فروید این است: که آیا چیز دیگری در طبیعت جز تلاش برای تکرار، تداوم و بقاء وجود دارد؟ ما در اینجا فروید و بسیاری از متفکران را از دست خواهیم داد! مسئله مورد توجه در مورد با تمدن تکرار و درونی کردن عقاید نیست بلکه میزان فعال بودن بخش تحول و تغییر در جامعه است. هر تغییر و تحولی میل به تکرار خود برای بقاء دارد به طوریکه در صورت تحقق نیافتن آن، عقیده ها و یا گونه های رفتاری صورت ابژکتیو و واقعیت خود را از دست می دهد. جهان به سوی تکرار و تقلید خلاقیتها و نوآوری ها در حال سپری بوده است. در نتیجه نقدهایی از نوع فروید نخ نمایی می کنند. انسان آزاد مورد نظر فروید تنها در صورت درونی کردن عقایدی وجود واقعی می یابد و از اینجا به بعد مسئله ی او فعال بودن در جهت ایجاد کردن شوق، راه انداختن گونه های مختلف تجربه و طی کردن مسیری است که باعث ورود چیزهایی به سیستم را می شود که برای تشکیل خود سیستم هموراه از آن دور نگاه داشته شده اند.

از این رو فروید و نقش نقد او بر تمدن یک همان گویی محض از قواعد طبیعت است بی آنکه خلاقیت رویکرد به موضوع را در متن زنده نگاه دارد. در این باور است که مسئله درونی کردن امور نیست که در نبود آن انسان وجود نمی یابد بلکه میزان فعال بودن و شوق داشتن به طی کردن تجربیات مختلف است و جنگیدن برای داشتن و حفظ کردن داشتن تجربیات مختلف در مسیر زندگی.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 17:40  توسط حامد کیا  | 

استعمار عشق:

فروید و لایبنتس در مفهوم پیوند

فروید در کتاب تمدن و ملالتهای آن در بخش دوم به استفاده ی ابزاری از عشق و بر شمردن خصوصیت آنها می پردازد. در این مبنا عشق از رابطه ی لذت بخش انسانی، همراهی آن با میل جنسی در برآوردن نیازها و رسیدن به سعادت خارج شده و برای تولید نسل و ایجاد روابط تازه در تمدن به صورت وسیله ای ابزاری مورد استفاده قرار می گیرد. این مسئله ای که فروید بر آن می تازد و نوعی از عشق را به تبلیغ می آورد که از رابطه ی بین دو انسان خارج شده و ننوع آزادی عشقی که ارضاء میل جنسی در مرکز آن می باشد را در بر می گیرد.

در این رابطه در اندیشه لایبنتس جوهر حیات دارای میل و کوشش برای حرکت و داشتن تجربه و حالات مختلف می باشد. این حرکت و بروز حالات مختلف موجب به اتصال موجودات به یکدیگر و همچنین امتداد یک پدیده در طول حیات خود می باشد. در نتیجه داشتن اتصال و پیوند در ذات طبیعت و پدیده های آن قرار دارد.

عشق در تفکرات فروید از حالت طبیعی خود خارج و به صورتی رام شده و ابزاری به دست تمدن و خواسته ای آن افتاده است به طوریکه جایی از مفهوم استعمار عشق از طرف تمدن مبادرت می کند. اما مسئله ای که در اینجا جلوه می کند این عشق نیست که مورد استفاده ی ابزاری قرار می گیرد بلکه آن در حقیقت خصوصیت و ویژگی عشق مبنی بر نیروی پیوند دهنده و تولید کننده است که مورد استعمار قرار می گیرد.

خود عشق امری انتزاعی و به صورت جریانی متافیزیک در ذات طبیعت مفهوم می شود که در جریان رویدادهای هستی و اجتماعی خود را در قالبهای مختلف به نمایش می گذارد که این نمایش به علت ذات طبیعیش دارای میل، کوشش و اتصال دهنده ی موجودات در رابطه با خود در هستی می باشد. در نتیجه این عشق نیست که مورد استعمار قرار می گیرد بلکه آن خاصیت و میل عشق برای پویش و حرکت هست که در تمدن اجتماعی مورد کنترل قرار می گیرد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 19:13  توسط حامد کیا  | 

لذت اراده:

لایبنتس و فروید در برابر رنج

در گفته های فروید یک مسئله بسیار با اهمیت جلوه می کند و آن هم هدف انسان از زندگی است. جواب او به مسئله ی سعادت این است که انسان به دنبال دوری از از رنج و کسب لذت می باشد. اما جهان مادی دارای ویژگیهایی است که انسان را برای رسیدن به هدفش دچار مشکل می کند. اضمحلال بدن، جهان مادی بیرون و وجود انسانهای دیگر در اطراف او مسائلی هستند که فروید برای انسان در راه رسیدن به سعادت در نظر می آورد. از اینرو او به راههایی مبارزه ی انسان با این موانع اشاره و آنها را تشریح می کند.

لایبنتس اشاره دارد که فعالیت عامل لذت و انفعال عامل درد است. فعال بودن موجب بالا رفتن درک و طی کردن کمالاتی است که از آن ناشی می شود. منفعل بودن از نظر لایبنتس  صراحت نداشتن در کاری است که می خواهیم انجام دهیم و یا به زبان روزمره نوعی از "ندانم کاری" و یا تعلل است که ثبات قدم را کم و شک را افزون می کند. این از نظر لایبنتس یک درد است. او بین اراده و لذت رابطه بر قرار می کند. از اینرو اراده به عمل در صورتی ایجاد میگردد که با لذت همراه باشد و عمل ارادی به لذت پیوند می خورد.

 از این بایت اگر همچنان به فروید بر گردیم یک مسئله مشخص می شود که انسان از نظر او برای سعادتش با سه مانع: اضمحلال بدن، جهان مادی و وجود دیگران پیوند خورده است که بر اساس تفکرات فروید برای کم کردن رنج راهکارهایی را انجام می دهد اما چیزی که لایبنتس برای ما معلوم می کند لذت اراده کردن برای انجام عمل است که نتیجه ی آن بالا رفتن مراتب درک انسان است. از اینرو " لذت اراده کردن برای انجام عمل " و یافتن تجربه های نوین هدف لایبنتسی انسان است که دقیقا در سه چیزی که فروید به عنوان تحلیل رفتن بدن، وجود دیگران و خاصیت جهان بیرونی می گوید صورت می گیرد.

از نظر لایبنتس نه انسان بلکه خود طبیعت در محدوده ای از نیروهای فعال و غیر فعال گرفتار است که آنها نسبت به یکدیگر از جهتی فعال و از جهتی غیر فعال می باشند و هر موجودی صاحب هر دو خصوصیت هست. در نتیجه لذت اراده به عنوان نیروی فعال بدون رنج و محدودیتهای فرویدی آن به عنوان نیروی منفعل هیچ معنایی نخواهند داشت. از این باور و با لایبنتس ما به جهان زنجیره واری وارد می شویم که فروید در آن سعی بر جدا کردن این زنجیره ها و بررسی تصمیمها و راهکارهای بشری در برخورد با دردهایی دارد که حاصل جدا کردن خود این زنجیرهها می باشند.

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 14:43  توسط حامد کیا  | 

محدودیت یا داشتن پویش:

بررسی تفاوت پروبلماتیک فروید و لایبنتس در مورد تمدن

به زبانی بسیار ساده از نظر لایبنتس انسان به عنوان قسمتی از طبیعت در هر لحظه تجربیات مختلفی را می کند و از اینرو نفس او دارای حالات و حسهای مختلفی است. اما او بیان می دارد روح یا نفس نمی تواند انتزاعی باشد بنابراین در یک ظرف قرار می گیرد. و اینجا بدن است. در تفکرات لایبنتس بین نفس و بدن رابطه بر قرار است و نه جدایی اما برای ما می گوید که این بدن در عین حال محدود کننده ی نفس انسانی هم هست. در نتیجه از دیدگاه لایبنتس محدودیت نه بر  ساخته ی اجتماعی بلکه از ضروریت های هستی هر موجود در این طبیعت می باشد.

اما در مقابل فروید برای ما می گوید: نه خیر! محدودیت یک بر ساخته ی اجتماعی است. او بیان می دارد لذت که یکی از همان تجربه ها و حسهای نفس انسانی است که توسط تعلیم و تربیت در جهت تمدن سازی دچار سرکوب و محدودیت قرار گرفته است. در نتیجه این مفهوم تبدیل به یک روش تحلیل برای مسئله ی دوره مدرن و شرایط اجتماعی قرار می گیرد.

پس اینجا تفاوت این است: محدودیت برای حسهای انسانی آیا برساخته از علت طبیعی است و یا برساخته ی اجتماعی؟

اما با توجه به فلسفه و منطق لایبنتس اگر محدودیت را در ذات طبیعت بدانیم، محدودیتی که فروید آنرا برساخته ی جامعه می داند در حقیقت جامعه و انسانهای سازنده ی آنرا از طبیعت جدا کرده است که این خطای هستی شناسی است. اما اگر بدانیم که محدودیت در طی تمدن سازی امری طبیعی است چیزی که مسئله می شود از دید لایبنتس این است: در طبیعت جوهر انسانی دارای قدرت و حق داشتن تجربه های متفاوت است. جوهر انسان در طبیعت دارای حق پویش است بنابراین سیستم تمدن سازی و تعلیم و تربیت تا چه میزان زمینه های این پویش را بوجود می آورد؟ آیا در سیستم داشتن پویش و تجربه های نوین یک امر خلاق فرض می شود یا امری شر باور؟ آیا شر در داشتن تجربه های نوین حلول می کند؟

این مسائلی است که دسته ی نظریه پردازانی چون: لایبنتس، وایتهد و سرس در فلسفه، گابریل تارد، لاتور، میشل کالون و جان لاو در جامعه شناسی، برنارد لنرگان در زمینه ی خداشناسی و فلسفه دین و رنه جیرارد در زمینه اسطوره و هستی شناسی خشونت اجتماعی این پروژه را دنبال می کنند. البته می بایست به قسمتی از آثار دلوز و آثار هاراوی نیز که مسائل زنان را با پسا- انسان گرایی همراه کرده است نیز اشاره داشت. 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 18:9  توسط حامد کیا  |